تبليغاتX
گدایان فاطمه سلام الله علیها
گدایان فاطمه سلام الله علیها
پیامبر اکرم (ص) فرمودند: از خنده زیاد بپرهیز که دل را میمیراند.
| نفیسه | | تاريخ | |
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

 


| نفیسه | | تاريخ | |

 

اي پسر بدان كه تو براي آخرت آفريده شده اي نه براي دنيا

 

براي رفتن نه براي ماندن

 

براي مردن نه زندگي كردن

 

و بدان كه تو در خانه اي عاريت و در راه آخرت هستي و تو پسمانده مرگ هستي كه گريزنده از آن رهايي نيابد.

 پس بترس از اينكه مرگ تو را دريابد در حاليكه در وضع بدي باشي كه فقط در فكر توبه از آن وضع بودي و با خود ميگفتي كه توبه ميكنم ولي مرگ ميان تو و توبه جدايي اندازد كه در چنين وضعي خود را تباه كرده اي.

 

پسرم زياد به ياد مرگ باش و با ياد وضعي كه پس از مرگ بدان كشيده شوي تا در نتيجه به هنگامي كه مرگ گريبانت گيرد آماده باشي.

 

و بيدار باش تا فريب دنيا را نخوري كه خداوند تو را  از وضع دنيا آگاه ساخته و خود دنيا نيز حال خود را براي تو وصف كرده.

 

براستي كه اهل دنيا سگاني هستند كه بر سر هم بانگ زنند و درندگاني كه طعمه يكديگر بدرند و توانمند ناتوان را بخورد و بزرگ بر كوچك زور گويد.

 

دنيا اهلش را به بيراه مي برد و در خود سرگردان ميكند.

 

اهل دنيا در نعمتهاي زودگذر آن غرق ميشوند و دنيا را معبود خود قرار ميدهند.

 

دنيا آنها را به بازي مي گيرد و آنها نيز با دنيا بازي ميكنند و ماوراي آن را به فراموشي مي سپارند.

 


| نفیسه | | تاريخ | |
 

ای آسمان بزرگ..

همیشه حرف آخر اسم تو

حرف اول اسم کوچک من بوده است!

>> پس چرا از بزرگی تو چیزی به من نرسید..؟؟!!



 


| نفیسه | | تاريخ | |
 

بادا بادا مبارک بادا                 ایشالله مبارک بادا

           

نفیسه عزیزم

                 پیوندتان مبارک

 

                                                    

             خواهرانت:         

                                           فاطمه سادات

                                   فاطیما

                                         دختر آسمان 

 


| نفیسه | | تاريخ | |

 

و باز هم می نگرد، صدایی می آید، طنین این صدا عرش را به لرزه می افکند و تا سویدای دل آدمیان را به رعشه می اندازد، انقلابی در قلبها و حیاتی در رگ ها..

این صدای کدام سلاله ابراهیم است؟ این ندای کروبی کیست؟

الله اکبر..الله اکبر

این صدای همان کسی است که قرن ها منتظرش بودی و به عشق همو بود که ابراهیم سنگ ها را روی هم چید... ابراهیم هم قرن ها است که منتظر این ندای ملکوتی است..

انا المهدی... انا بقیه الله فی ارضه ... انا امان اهل الارض ...

خوش آمدی! خوش آمدی ای بهانه بودن ... ای بهای حیات ... ای تمام عشق ... ای همه هستی ... ای گوارای زمزم و ای منای منی، ای عالم وجود به عشقت مصفا و ای جمله انبیا و صد خلیل به قربانگاه عشقت قتیل...

خوشا به حالت ای ابراهیم! خانه ای که ساختی اولین مامن ظهور مولای ما خواهد بود، اولین تکیه گاه او و اولین میعادگاه او..

و اینک تنگ غروب است.. غروب دلتنگ جمعه..

 

و بهار من بازهم نیامدی..

 

پس دوباره سر به آستانت می گذارم و پریشان و حزین برایت نجوا میکنم:

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

       چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

          ز ابتدای هفته من به جمعه چشم بسته ام

                    دوباره صبح، ظهر نه! غروب شد نیامدی

                         خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

                               خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی ...

 


| نفیسه | | تاريخ | |
 

سلام مادر.........

امیرالمومنین (ع) فرمود: ابوبکر و عمر وعثمان برخاستند و من با اصحابم ابوذر و سلمان و مقداد ماندیم.

فاطمه و حسن و حسین هم ماندند و همسران و دختران آن حضرت جز فاطمه برخاستند.

پیامبر (ص) فرمودند: این سه نفر را با نه نفر از بنی امیه که فلانی از آل ابوسفیان (معاویه بن ابی سفیان) و نیز هفت نفر از اولاد حکم بن ابی العاص بن امیه از جمله آنانند که دیدم امتم را به قهقری و به عقب بر میگردانند.

 


| نفیسه | | تاريخ | |
 

آیت الله قاضی به لزوم وجود استاد بسیار اشاره میکنند و می گوید:

کسی که طالب سیر و سلوک شد، اگر برای پیدا کردن استاد نصف عمر خود را در جستجو بگذراند ارزش دارد و آنکه به استاد رسیده نصف راه را طی کرده است.

نکند آدمی تمام عمر دنبال خودش بگردد و دست آخر به خودش برسد و در خودش سیر و سلوک داشته باشد!

آیت ا.. نجابت می فرماید: بعضی ها سالک خود، واصل خود هستند، یعنی کسی که زندگی و سیر عرفانی اش بسته به خودش است، حتی عادات و کردار نیک هم پیدا میکند و در وجودش ریشه می دواند و عادت میشود اما تکیه گاهش هنوز خودش است و کنترلش هنوز دست خودش. هنوز از خود منقطع نشده و خود را به دست خدا نسپرده است.

... و این تنها وجود و عنایت استاد است که میتواند آدمی را از غرق شدن درون نفسانیت و منیت خودش نجات دهد و او را به سوی خدا ببرد.

با خود رفتن و بدون استاد رفتن در این وادی ره به ترکستان بردن است.

 

ای پسر آدم !

توشه ات را زیاد کن که راه دور است دور ..

کشتی ات را تازه و نو گردان که دریا ژرف است ژرف ..

بارت را سبک ساز که جاده باریک است باریک..

کردارت را خالص گردان که سنجشگر بیناست بینا..

 و تو برای من باش تا من برای تو باشم..

 

 


| نفیسه | | تاريخ | |

           

           حالا دلم گرفته .. حالا دلم هوات کرده ..

 خدایا من بر دری از درهای خانه های پیامبرت ایستاده ام که درودهای فراوان تو بر او و آلش باد و تو منع فرموده ای مردم را که داخل آن گردند جز به اذن او و فرمودی ای کسانیکه ایمان آورده اید داخل خانه های پیغمبر نشوید جز اینکه به شما اذن داده شود.

...

ای پروردگارم! من اول از تو اذن می طلبم

سپس از رسول تو صلی الله علیه و آله اذن می طلبم

سپس از جانشینت آن امامی که طاعتش را بر من واجب کرده ای، علی ابن موسی الرضا المرتضی (ع) و فرشتگانی که صاحب این بقعه مبارک هستند..

آیا داخل شوم ای رسول خدا ..؟!

آیا داخل شوم ای حجت خدا ..؟!

آیا داخل شوم ای فرشتگان مقرب خدا که اقامت دارید در این زیارتگاه ..؟!

اذنم بده ای مولای من برای داخل شدن بهترین اذنی را که به یکی از دوستانت میدهی که اگر من شایسته آن نیستم شما اهل مرحمت هستید.

کفشم را از پا میکنم و مستاصل چشم در چشمت میدوزم.

آیا اجازه میدهید؟

                      آیا اجازه میدهید؟

با بغضی که گلویم را فشار میدهد فهمیدم بازهم بنده نوازی کردی.

اگر اجازه ورود نداشتم بر میگشتم. برمیشگتم و فریاد میزدم در بسته بود. اما مثل همیشه

"ندیدم در هیچ کجای حرمت نوشته باشد که گنهکار نیاید"

اطمینان داشتم.

من وارد حرمت شدم اما..

حرمت مرا قانع نمیکند..

من حریمت را میخواهم. میخواهم برای ورود به حریمت اذن بطلبم اما اینبار اطمینان ندارم.

برای ورود به حریمت چه کنم؟؟  درمانده ام چه کنم..؟

حرم! اینبار نه بست شیخ طوسی نه باب الجواد(ع) .. اینبار فقط باب الرضا (ع)

                                           راضیم به رضایت..

دوست دارم بدوم حس پرنده از قفس آزاد شده را دارم. بدوم؟ به کجا؟ آزاد شدم.

به بهشت رسیدم..

اینجا خود بهشت است. بهشتی که فقط جایگاه بنده خوب خدا نیست. حالا اگر در قعر دوزخ هم باشم به جهنمیان فخر میفروشم که من به بهشت رفته ام.

صورت بر سنگ فرش حرمت میگذارم و خاک پای زوارانت را سرمه چشمانم میکنم.

خدایا اینجا از بهشت چه کم دارد؟؟

بین الطلوعین.. ناقاره و باران حرم .. مادر

اینبار من رو در رویت ایستاده ام، سر به زیر، باران اشک را  شست و برد.

 صدایی میگفت خودت را ببند به پنجره فولاد.. همین حالا وقت شفا گرفتن است. دیر بجنبی باید بیماربرگردی.

شفا گرفتم .. صاف شدم.. دلم صیقل داده شد..

باران بی وقفه از آسمان حرم و آسمان دلم می بارد و زنگار گناه را از روی قلبم پاک میکند. زبانم بند آمده..

 خدایا التماس دعا گو زیاد داشتم چه کنم؟ قدرت ندارم چشم از تو بردارم نمیتوانم دهان باز کنم.

                               "چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"..

به نهایت رسیدن که جای حاجت نمیگذارد.

 مولا به حق جوادت حاجتشان را روا کن.

برای خودم..؟ برای خودم تمنا دارم التماس دارم چون حاجتم بزرگ است.

من فقط تو را میخواهم..

کم کم باید برگردم.. دقایق آخر ..

چشمم را از گنبد به دارالحکمه میدوزم. محل تجمع و صحبتهای عرفانی و عاشقانه در حضور آقا.

 می ایستم. چشم به دور حرم می گردانم..

 نفس عمیق میکشم.. عمیق تر..

 میخواهم ریه هایم را پاک کنم..

 آهسته قدم برمیدارم شاید دیرتر برسم.. اما بالاخره رسیدم.

دوباره چشم در چشمت میدوزم.. اگر نیامدم اگر نشد که بیایم اگر سفر آخرم بود.

اگر.. اگر.. اگر..

می ترسم می ترسم مولایم ..

اگر دیگر نیامدم می آیی؟ منتظرت بمانم؟ میدانم به وعده ات وفا میکنی.

دلم را بارانی کن.

 کفشم را به پا میکنم و از باب الرضا(ع) خارج میشوم. .

دلم التماس میکند.. فقط یکبار دیگر.. برمیگردم.. نگاهت میکنم .. مراقب دلم باش.. من رفتم..

تهران.. روز از نو روزی از نو..


| نفیسه | | تاريخ | |

     کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا..                   

 همه روزها عاشورا و همه زمينها کربلاست. اول آرزو ميکرديم که اي کاش ما روز عاشورا بوديم و همه عمر آرزو داشتيم به کربلا برويم، اما عاشورا آمد و همه روزها را گرفت و کربلا آمد و همه زمينها را تصرف کرد. يعني مقصد آمد، ما نرفتيم. قصد و قاصد را مقصد گرفت، هستي و صفات و افعال خدا، هستي و صفات و افعال همه خلق را گرفت و غيري باقي نگذاشت، حالا ببين ديگر چيزي کسري داري تا براي رفع آن به کمک محتاج باشي؟ 


| نفیسه | | تاريخ | |